|
|
من و تو
"اگر جرأت عاشق شدن نداریم، حداقل شعور معشوق شدن را داشته باشیم" |
|||
|
فهرست اصلي نويسندگان نوشته هاي پيشين |
کفش
«کفش» آنجا کنار جاده کفشی منتظر بود کفشی که در فکر فرار از خود سفر بود در فکر جایی دورتر بی غل و غش تر او خسته بود از کوچه های شهر سربی شهری که در آن بودن و ماندن هنر بود بازیچه می شد دست آدمهای کوکی او دیگر از بازیچه بودن منزجر بود آنجا زمین مرداب می شد خواب می شد در لحظه های بی خیالی غوطه ور بود از آسمان تردید می بارید و آن کفش با عزم راسخ فکر دنیایی دگر بود آمد ولی تنها کنار جاده افتاد جایی که روزی ابتدای بال و پر بود هی دست می انداخت دست انداز او را حتی تقلای مکرر بی ثمر بود بغضی گلویش را فشرد اشکی رها شد در چشمهایش راه دور و پر خطر بود با وصله هایش درد دل می کرد و می گفت ایکاش با یک لنگه دیگر همسفر بود برگشت و چشمش را به پیچ لحظه ها دوخت چشم انتظار سایه یک رهگذر بود یک قاصدک آمد ولی سرگشته و مسخ از راه ها و رهگذر ها بی خبر بود چشمش سیاهی رفت داغش تازه شد گفت: ای داد بر من قاصدک هم کور و کر بود با نا امیدی خواست برگردد ... تتق...تق!! شاید صدای زندگی از پشت سر بود برگشت و مثل خواب دید آری خودش است یک لنگه کفش ساده پر شور و شر بود چشمانشان شیوا تر از هر گفتگویی از دل بر آورد آنچه را که مستتر بود ضرب المثل های قدیمی رنگ می باخت انگار دیگر آسمان رنگی دگر بود شوق دویدن داشتند آن جفت دیگر پستی بلندی های دوران بی اثر بود رفتند و با ناباوری پرواز کردند این ابتدای رفتنی بیدادگر بود از شوق خندیدند پروازی چنین را حتی تمام آسمان هم مختصر بود
نوشته شده توسط آتنا در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 0:31 موضوع: ادبی | لينک ثابت |
آرشيو موضوعي پيوندها
آتنا موزیک |
||
|
"حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع بلامانع است" Best Resolution: 1280x1024 |
||||